May 28, 2010

New Moon-My Text

چه مي تواني بگويي، وقتي ما ه نو است و تو كهنه؟
اين ماه نو آمده و تو هنوز هماني كه بودي، تنها، ترسان، متفكر و محتاط...
مي انديشم تو خود همان ماهي كه دائم در نقصاني و تكامل.
تو را چه مي شود كه مي افتي و بر مي خيزي چنين با شتاب كه پيوسته رفتن در آهسته رفتن است
و تو با سر مي روي نه با دل و اين سر توست كه سودا دارد، كه چشم آنجا آشيان دارد و مي بيند و مي خواهد و اسير
و جبر مي كند به خم كردن همان سر
و دل كه مي تپد و مي زند چون كوري عصا زنان در سينه تو، تا بيابد راهي را براي رهايي تو را وا مي دارد به بالا گرفتن سر
كه كوران نظر به بالا دارند و سطح آب را فقط در تر شدن پاهايشان مي فهمند، آنگاه كه از درياي خود گذشته اند
29/7/83

2 comments:

دانای کل said...

چند وقت است که مدام خیال می‌کنم در عین جوانی، پیر شده‌ام. خسته‌ام و فرتوت؛ خستگی که با سال‌ها خوابیدن هم درمان نمی‌شود. درست مثل ماهی که شب چهارده، چون ماه این شب‌ها کمان باشد و خمیده...
شاید سببش، همان سر پرسودا و مقصد ناپیدا باشد و درمانش، دلی که باید بتپد و بزند در سینه...
1- به همان خوبی که تصویر می‌کنید؛ می‌نویسید.
2- جسارت می‌خواهد انتشار یک مطلب که چهار، پنج سال پیش نوشته شده باشد؛ به شرط آنکه به اندازه این پست، خوب نباشد.

Hossein Fakoori Nejad said...

خانم عظیمی چقدر قشنگ نقاشی میکنید. منو بردید به یه دنیای دیگه. من نقاشی برای بچه ها رو خیلی دوست دارم.
روزهای خوبی داشته باشی